ماجرا
ورود به عمق احساسات
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را نسیم وصل وقتی بوی گل میداد حس کردم که این دیوانه پر پر میکند یک روز گل ها را خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست چرا اشفته می خواهی خدایا خاطر ما را نمیدانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است که وحشی میکند چشمانش اهوان صحرا را چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را...
وسر شار حسي مي شوم بي جواب و رخوتي كه انك اندك مي كشدم به خواب چشم دوخته ام به آدمها كه چسان در پي فريب يكديگرند و همچو بازي طناب كشي با ولع زندگي را بسوي خويش مي كشند و در درون همديگر تخم حسرت مي كارند من پس نمي كشم تو پس نمي كشي و اين جدال ساليان سال ادامه خواهد داشت و غافل مانده ايم كه خوشبختي رها كردن است بعضي وقتا لحظه اي به خود مي اييم لحظه اي كه مرده اي از جلو چشمان بيمارمان سفري ديگر سير مي كند و طولي نمي كشد كه زندگي تكانمان مي دهد وباز ما مي مانيم و خواسته هايي براي خويش و به سود خويش دوباره چشمانمان به خواب مي رود وبازي طناب كشي اين بازي مضحك شروع مي شود ماجرا
ندانم چه مي خواهي از جان من كه اينگونه تازيدي ايمان من مني كه تهي دست و بي چاره ام تو ديگر چه مي جويي در خوان من ميان هوي و تمنا گمم نگير از دل اين جنس ايمان من نديدم كسي همچو تو لج كند بداند ز حال پريشان من برو راه خود گير و اينجا نمان كه ترسم شوي روزي سلطان من ماجرا و خنده ي كودكي در آغوش مادر حكايت از تداوم راهي نا معلوم حصاري كشيده ايم به دور خويش و سپري مي كنيم عمري كه آغشته شده زترس و مانده ايم ساليان سال پس يك جمله ي كوتاه دوستت دارم... ماجرا ملکه آدمهاي زيادي مي بينم كه در سايه ي ندانستن چنان غرق در آرامشند كه حسادتم را تحريك مي كنند. با تو ام...با تو ام...آره با تو ام انديشه ي بيهوده با تو ام انديشه ي مغرور و سر كش با تو ام انديشه ي نفهم نفهميدن بگذار آرام و زلال سپري كنم اين لحظه هاي الكي خوش بودن را درك كن ،درك نكردن را وپرسه مزن به تو چه مربوط تفكر از جنس چيست به تو جه مربوط نيستي به چه معناست به تو چه مربوط كه آدمها وابسته ي تبليغات و محترم بودن هستند نمي دانم اين گيجي و رخوتي كه بعضي وقتها امواج منفي بعضي آدمها گيجترم مي كند رو به كدام مسير دارد. نفهم با تو ام يا اصلا" نفهم و درك نكن ودرسايه ي آرامش و خواب خرگوشي بگذار به انتها برسي يا شهامت داشته باش و همچو كوه استوار دركي كه وراي فهميدن است پذيرا باش و بگذار ديگران به كار خود سر گرم باشند اما باز انديشه اي از نوع ديگر ذهنم را به زنجير مي كشد... ماجرا غريب است دوست داشتن. وعجيب تر از آن دوست داشته شدن... وقتي مي دانيم كسي با جان و دل دوستمان دارد... ونفس ها و صدا و نگاهمان در روح وجانش ريشه دوانده ، به بازيش مي گيريم هر چه او عا شق تر،ما سر خوشتر،هر چه او دل نازك تر ،ما بي رحم تر. تقصير از ما نيست. تمامي قصه هاي عاشقانه،اينگونه به گوشمان خوانده شده اند... دكتر شريعتي بركه ي آروم دل با اون نگات سنگي زدي چون تو پيوستي به من غمها رميد از محفلم بار ديگر زنده شد ميناي غمگين دلم من غروري تازه يافتم با نگاه مست تو بار ديگر قلب من بازيچه موند تو دست تو غصه هاي زندگي انگاري بازم مرده بود جسم و روحم تو طلسمت آه كه خوابش برده بود ماجرا


