تبليغاتX
ماجرا


























ماجرا

ورود به عمق احساسات

مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

نسیم وصل وقتی بوی گل میداد حس کردم

که این دیوانه پر پر میکند یک روز گل ها را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا اشفته می خواهی خدایا خاطر ما را

نمیدانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است

که وحشی میکند چشمانش اهوان صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 18:4 توسط ماجرا| |

انديشه ام سرشار ذوقي است وراي انديشيدن

وسر شار حسي مي شوم بي جواب

و رخوتي كه انك اندك مي كشدم به خواب


چشم دوخته ام به آدمها كه چسان در پي فريب يكديگرند و

همچو بازي طناب كشي با ولع زندگي را بسوي خويش مي كشند

و در درون همديگر تخم حسرت مي كارند


من پس نمي كشم

تو پس نمي كشي

و اين جدال ساليان سال ادامه خواهد داشت

و غافل مانده ايم كه

خوشبختي رها كردن است

بعضي وقتا لحظه اي به خود مي اييم

لحظه اي كه مرده اي از جلو چشمان بيمارمان  سفري ديگر سير مي كند

و طولي نمي كشد كه زندگي تكانمان مي دهد

وباز ما مي مانيم و خواسته هايي براي خويش و به سود خويش


دوباره چشمانمان به خواب مي رود

وبازي طناب كشي اين بازي مضحك شروع مي شود

ماجرا

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 1:1 توسط ماجرا| |

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 13:38 توسط ماجرا| |

ندانم چه مي خواهي از جان من

كه اينگونه تازيدي ايمان من

مني كه تهي دست و بي چاره ام

تو ديگر چه مي جويي در خوان من

ميان هوي و تمنا گمم

نگير از دل اين جنس ايمان من

نديدم كسي همچو تو لج كند

بداند ز حال پريشان من

برو راه خود گير و اينجا نمان

كه ترسم شوي روزي سلطان من

ماجرا

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 22:49 توسط ماجرا| |

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 23:13 توسط ماجرا| |

پيرمردي عصا به دست به خط پايان مسير طي شده مي انديشد

و خنده ي كودكي در آغوش مادر حكايت از تداوم راهي نا معلوم

         حصاري كشيده ايم به دور خويش و سپري مي كنيم عمري كه آغشته شده زترس

و مانده ايم ساليان سال پس يك جمله ي كوتاه دوستت دارم...

ماجرا

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 15:7 توسط ماجرا| |

دلم شورمی زندمثل وقتی که برای گفتن دوستت دارم دراضطراب به سرمی برم حال عجیبی دارم پرنده سرمازده قلبم برای پرواز آرزوهای تاریکی دارد. اشکهایم جاریست وکسی نیست که بپرسدازچی میترسم؟ من دلهره ایی عجیب وبزرگ راتجربه کردم تجربه ی شیرین عشقی که خاطره عشقی دیگرآن راآسیب می زند.

ملکه


نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 21:32 توسط ماجرا| |

نفهميدن و درك نكردن،نعمتي است كه ارمغان هر كس نمي شود

آدمهاي زيادي مي بينم كه در سايه ي ندانستن چنان غرق در آرامشند

كه حسادتم را تحريك مي كنند.

با تو ام...با تو ام...آره با تو ام انديشه ي بيهوده

با تو ام انديشه ي مغرور و سر كش

با تو ام انديشه ي نفهم نفهميدن

بگذار آرام و زلال سپري كنم اين لحظه هاي الكي خوش بودن را

درك كن ،درك نكردن را وپرسه مزن

به تو چه مربوط تفكر از جنس چيست

به تو جه مربوط نيستي به چه معناست

به تو چه مربوط كه آدمها وابسته ي تبليغات و محترم بودن هستند

نمي دانم اين گيجي و رخوتي كه بعضي وقتها امواج منفي بعضي آدمها

گيجترم مي كند رو به كدام مسير دارد.

نفهم با تو ام

يا اصلا" نفهم و درك نكن ودرسايه ي آرامش و خواب خرگوشي بگذار به انتها برسي

يا شهامت داشته باش و همچو كوه استوار دركي كه وراي فهميدن است پذيرا باش

و بگذار ديگران به كار خود سر گرم باشند

اما باز انديشه اي از نوع ديگر ذهنم را به زنجير مي كشد...


ماجرا

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 18:45 توسط ماجرا| |

همه ي قصه هاي عاشقانه سر و ته يك كرباسند


             غريب است دوست داشتن.

                وعجيب تر از آن دوست داشته شدن...

وقتي مي دانيم كسي با جان و دل دوستمان دارد...

ونفس ها و صدا و نگاهمان در روح وجانش ريشه دوانده ،

به بازيش مي گيريم

هر چه  او عا شق تر،ما سر خوشتر،هر چه او دل نازك تر ،ما بي رحم تر.

تقصير از ما نيست.

تمامي قصه هاي عاشقانه،اينگونه به گوشمان خوانده شده اند...

     

دكتر شريعتي

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 13:56 توسط ماجرا| |

بار ديگر آمدي تنهايمو رنگي زدي

بركه ي آروم دل با اون نگات سنگي زدي


چون تو پيوستي به من غمها رميد از محفلم

بار ديگر زنده شد ميناي غمگين دلم


من غروري تازه يافتم با نگاه مست تو

بار ديگر قلب من بازيچه موند تو دست تو


غصه هاي زندگي انگاري بازم مرده بود

جسم و روحم تو طلسمت آه كه خوابش برده بود


ماجرا





نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 15:2 توسط ماجرا| |